حكيم ابوالقاسم فردوسى

318

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

از افراز چون كژّ گردد سپهر * نه تندى به كار آيد از بن نه مهر گزيدند تيغ يكى بر ز كوه * كه ديدار بد يك سر ايران گروه جوان با تخوار سراينده گفت * كه هر چت بپرسم نبايد نهفت كنارنگ و ز هرك دارد درفش * خداوند گوپال و زرّينه كفش چو بينى به من نام ايشان بگوى * كسى را كه دانى از ايران به روى سواران رسيدند بر تيغ كوه * سپاه اندر آمد گروها گروه سپردار با نيزه‌ور سى هزار * همه رزمجوى از در كارزار سوار و پياده بزرّين كمر * همه تيغ دار و همه نيزه‌ور ز بس ترگ زرّين و زرّين درفش * ز گوپال زرّين و زرّينه كفش تو گفتى به كان اندرون زر نماند * بر آمد يكى ابر و گوهر فشاند ز بانگ تبيره ميان دو كوه * دل كرگس اندر هوا شد ستوه چنين گفت كاكنون درفش مهان * بگو و مدار ايچ گونه نهان به دو گفت كان پيل پيكر درفش * سواران و آن تيغهاى بنفش كرا باشد اندر ميان سپاه * چنين آلت ساز و اين دستگاه چو بشنيد گفتار او را تخوار * چنين داد پاسخ كه اى شهريار پس پشت طوس سپهبد بود * كه در كينه پيكار او بد بود درفشى پس پشت او ديگرست * چو خورشيد تابان به دو پيكرست برادر پدر تست با فرّ و كام * سپهبد فريبرز كاوس نام پسش ماه پيكر درفشى بزرگ * دليران بسيار و گردى سترگ ورا نام گستهم گژدهم خوان * كه لرزان بود پيل ازو ز استخوان پسش گرگ پيكر درفشى دراز * بگردش بسى مردم رزمساز به زير اندرش زنگهء شاوران * دليران و گردان و كنداوران درفشى پرستار پيكر چو ماه * تنش لعل و جعد از حرير سياه ورا بيژن گيو راند همى * كه خون به آسمان بر فشاند همى درفشى كجا پيكرش هست ببر * همى بشكند زو ميان هژبر ورا گرد شيدوش دارد بپاى * چو كوهى همى اندر آيد ز جاى درفش گرازست پيكر گراز * سپاهى كمند افگن و رزم ساز درفشى كجا پيكرش گاوميش * سپاه از پس و نيزه داران ز پيش چنان دان كه آن شهره فرهاد راست * كه گويى مگر با سپهرست راست درفشى كجا پيكرش ديزه گرگ * نشان سپهدار گيو سترگ درفشى كجا شير پيكر بزر * كه گودرز كشواد دارد بسر درفشى پلنگست پيكر گراز * پس ريونيزست با كام و ناز درفشى كجا آهويش پيكرست * كه نستوه گودرز با لشكرست درفشى كجا غرم دارد نشان * ز بهرام گودرز كشوادگان همه شير مردند و گرد و سوار * يكايك بگويم درازست كار چو يك يك بگفت از نشان گوان * بپيش فرود آن شه خسروان مهان و كهان را همه بنگريد * ز شادى رخش همچو گل بشكفيد